دیوار چاپ
کتابها - عاشقانه


باز آواز قناری در قفس

خاطرات مرده ام را زنده کرد

آه ! غمگین است این آواز او

زخم های کهنه ام را تازه کرد

*

چه تماشا دارد؟

مرغ در کنج قفس

باز کن در را به او

آدم خودخواه پست

*

من دلم می گیرد

چون به او می نگرم

مثل اینست که دلم

در قفس می میرد

*

باز هم هدیه دهید

آسمان را به پرش

او ندارد هوسی

جز پریدن به سرش

*

نیست در کنج دلش

جز دمی پرسه زدن

در هوایی آزاد

او چنین حقش نیست

که بماند ناشاد

*

حق او زندان نیست

حق او بال و پر است

او نمی داند که...

قفسش جنس زر است

*

این قفس را ببرید

می زنم من فریاد

این دل غمزده ام

یاد دیوار افتاد