آزادی چاپ
کتابها - عاشقانه


من که بودم؟

که بودم؟

جز بغضی فرو خورده

سکوتی مبهم ...

حرفی ناگفته...

شعری درهم...

و آزادیم

چه قدر کوچک بود

چه قدر کوچک بود

وقتی که...

حصاری...

تنها حصاری بیجان

به راحتی،آسان

آن را از من گرفت...

و اندوهم...

چه قدر بزرگ بود

چه قدر بزرگ بود

که تجربۀ تلخ اجبار را تحمل کرد

و هیچ کس ندانست

که آن زن ...

آن زن که ...

در حصار تنگ خانه اش

هر شب...

هر شب...

برمزار آزادیش گریست

من بودم

...