یک قدم چاپ
کتابها - بهانه


وقتي که ابر آسمان پیوسته مي شد

يا چشم هاي روشن تو خسته مي شد

تا نامه هاي عاشقانه يک قدم بود ...

اما تمام نامه ها سربسته مي شد!

...

من خط به خط نامه ها را مي دويدم

تاريک و روشن، واژه ها را مي دويدم

تا بوسه هاي عاشقانه يک قدم بود...

اما تمام سايه ها را مي دويدم!

...

وقتي زمستان از سپيدي خسته مي شد

يا وقت تکبير تو بر گلدسته مي شد

تا خنده هاي عاشقانه يک قدم بود...

اما تمام خنده ها يخ بسته مي شد!

...

من در سراشيبي غمها مي دويدم

بالا و پايين، پله هارا مي دويدم

تا گريه هاي عاشقانه يک قدم بود...

اما تمام کوچه ها را مي دويدم!

...

وقتي پرنده از پريدن خسته مي شد

يا ريزش برگ خزان پيوسته مي شد

تا قصه هاي عاشقانه يک قدم بود...

اما تمام پنجره ها بسته مي شد!

...

من مثل موجي رو به دريا مي دويدم

با انتظارِ صبح فردا مي دويدم

تا لحظه هاي عاشقانه يک قدم بود...

اما تمام لحظه هارا مي دويدم!

...

وقتي که قلبم از تپيدن خسته مي شد

يا هر دو پايم از دويدن خسته مي شد

تا آيه هاي عاشقانه يک قدم بود...

اما دو دستم از نوشتن خسته مي شد!