دست باران چاپ
کتابها - بهانه


در دست هاي زرد پاييز

انگار باران بود و جاليز

...

...

وقتي که چشمم گريه مي خواست

اما نگاهم بر نمي خاست ...

...

...

من بي محابا مي دويدم

از سايه ي شب مي پريدم

...

...

خط مي کشيدم روي ديوار

تاريخ و ساعت، روز ديدار

...

...

يکشنبه ي پاييزي و زرد

ياد آور تنهايي و درد

...

...

ساعت که مي چرخيد و مي گفت:

او هم به ياد عشق تو خفت

...

...

گفتم که حيرانم از اين راز!

خوابي که ديشب ديده ام باز!

...

...

رحمي ندارد باد پاييز

من ، تو ،نگاهي سوي جاليز

...

...

باران که شست از روي ديوار

تاريخ و ساعت، روز ديدار!

...