مانده چاپ
کتابها - بهانه


تا تو هستي که مرا خرد کني

متنفر شدم از بودن خود

خاک بر حادثه هاي شب و روز

اين منم منتظر لحظه آسودن خود

*

مانده تا درک کني شعر مرا

مانده تا باز شود پرده راز

مانده تا سر برسد وقت غروب

عطش تشنگي و سوز و گداز

*

تو دلت خوش که مرا آزردي

تو که در پرده غفلت خوابي

من پس از اين... خاموش!

مانده تا حرف مرا در يابي

....