هر چند چاپ
کتابها - دریچه




در مسجد چشمانت

ديريست دلم مرده


برخيز به مهماني

با خنده  سر خورده

*

ديريست كه من بي تو

يك مرده بيجانم

در خلوت و تنهايي

بي تاب و پريشانم

*

ديريست كه پروانه

لبخند نزد بر ياس

گنجشك نمي خواند

بر شكوفه گيلاس

*

ديريست كه در سينه

يك ستاره مي سوزد

ديدگان غمگين را

بر چشم تو  مي دوزد

*

ديريست كه در كوچه

جا پاي تو پيدا نيست

پاييز و بهارش را

چشمي به تماشا نيست

*

من در خم اين كوچه

يك بنفشه مي كارم

بگذار كه اين گل را

در دست تو بگذارم

*

بگذار شبم با تو

با نور بياميزد

بگذار كه دست من

بر گردنت آويزد

*

اي رفته سفر بر گرد!

اين خواهش بيجا نيست

هر چند كه مي دانم

فرداي تو با ما نيست !

...