جاوید چاپ
کتابها - دریچه


آه ! همه چيز رو به پايان است ....

و همه كس رو به تنهايي...

اي اميد اين دل تنها

تو چرا هرگز نمی آیی ؟!

*

مي رسد مرگم شبي آخر

مي رسم تا اوج بی تابی

مي شوم پنهان به زير خاك

تو مرا ديگر نمي يابي!

*

سالها خواندم به ياد تو

شعرهاي كهنه و مرده

پس تو باور كن ، تو باور كن

عشق تو ، عقل  مرا برده

*

گل به روي دامنم پژمرد

پرده مي رقصد ميان باد

رفتي و تو پيش خود گفتي

مي روم من ، هر چه بادا باد!

*

ظهر تابستان و فكر تو

ديده ام پاييزي و سرد است

برف و تنهايي بعد از تو

ماجراي گريه و درد است

*

من مي انديشم به اين جمله

كه تو گفتي وقت دل بستن

"تا ابد جاويد مي ماند

از تو ماندن ، از من اين رفتن"

....