او خوب می داند چاپ
کتابها - دریچه


در چارچوب عصر يكشنبه

آواز سرداده پرستويي

بر سايه سار يك درخت پير

تنها نشسته ياس خوشبويي

*

من در اتاق نيمه تاريكم

دور از نگاه هرزه ي هر كس

نقشي به روياهاي خود دادم

تصوير آزادي از اين محبس !

*

ساعات تنهايي من پر شد

از اشك ها ی همچو بارانم

شايد شبيه مادرم بودند

اين دست ها و رنگ چشمانم  !

*

با بال هاي شعر خواهم رفت

تا بوسه ي خورشيد زرين پوش

امروز من مهمان سهرابم

در كوچه هاي خلوت و خاموش

*

تب مي كنم در آسمان شعر

آه ! اين حرارت دست و پا گير است

پرواز مي خواهد دلم اما ....

اينجا فقط ديوار و زنجير است

*

مادر برايم نذر خواهد كرد

فردا كه مي آيد به ديدارم

او خوب مي داند چه مي خواهم

با آرزوهايي كه من دارم....

....