سفر چاپ
کتابها - دریچه


من كه بايد بروم ...

برسم جايى دور ...

كه نباشد اثرى از من و بيچارگي ام

سفر ظلمت من تا دل نور ...

*

من كه بايد بروم ...

خانه تنگ است و سياه !

نازنين دلبر من !

عمر من گشته تباه ...

*

غمم از داغ سكوت

زخمم از حسرت عشق

هوس بوسه ى تو ...

مُردم از كثرت عشق !

*

من كه بايد بروم ...

زير رگبار تگرگ

راهى دشت خَموشم ، به خدا ...

عاشق خلوت مرگ ...

*

نه صدايى كه من آزرده شوم

نه دروغى ، نه فريبى ، نه ريا

بروم تا سر آن كوه بلند

كه نوشتي تو بر آن نام  مرا ...

*

كاشكي سنگ مزارم بود و...

حبس مي شد نفس سينه ي من

كاش با دست تو پايان مي يافت

غم تنهايي ديرينه ي من

....