محکوم ترین چاپ
کتابها - دریچه


چيزي به سحر نمانده ديگر

ساعت سه و نيم ِ نيمه شب شد

بي خوابي و افكار شبانه

اي واي ! دوباره بي سبب شد

...

با ياد تو مي روم به بستر

تا دل بدهم به اوج مستي

پرواز كنان ، به صد ستاره

آواز دهم ، سرود هستي

...

امشب به سرم هلال ماه است

بر دست و لبم نور ستاره

گيسوي مراتو شانه كردي

با تكه ي ابري پاره پاره

...

امشب كه دلم به آسمانهاست

تا عرش خدا رسيده ام من

شاكي شده ام ز آنچه ديدم

هجران تو را چشيده ام من

...

اي كاش پرنده اي كه در دل

هر شب هوس پريدنش هست

يك شب قفسش گشوده مي شد

تا فرصت پرپر زدنش هست

...

اي كاش تمام خاطراتم

بازيچه ي باد هرزه مي شد

بين من و محكوميت من

دستان خدا چو پرده مي شد

...

اي كاش خدا بار دگر باز

اين شعر مرا خوب بخواند

بر دايره ي قضاوت خويش

"محكوم ترين" زنم  نداند ...