پیدا شدی چاپ
کتابها - دریچه

در جستجوي عشق بودم


در روزهاي خسته از غم


در هر نگاهي راز ديدم


اما همه مغشوش و مبهم


*
گویا در اين ايام مغموم


مردم همه سر خورده بودند


در تاريكي هاي شبانگاه


گویا درختان مرده بودند


*
گنجشك هاي هر گذرگاه


جز ناله آوازي نخواندند


حتي قناري هاي عاشق


پهلوي يكديگر نماندند


*
افسانه هاي كهنه ي عشق

بازيچه ي تاريكي و باد


دلها همه ويرانه ، اما


مخروبه هاي شهر، آباد


*
معصوميت ، اين واژه ي ناب


بي خانمان و در به در بود


اين آسمان ها  ،بي پرستو


فريادها هم بي ثمر بود


*
متروكه هاي شهر ، پُر بود


از زوزه ي سگ هاي ولگرد


بر سقف هر خانه  نشاني


از خاموشي ها ، خستگي ، درد


*
باران گلويش بسته مي شد


از بغض هاي بي سرانجام


با ردپاي كودكاني


پاي برهنه بر سرِ بام


*


من مي دويدم در پي عشق


اما مرا ديوانه گفتند


شهوت پرستاني كه هر شب


خود را به آغوشي سپردند


*
من مي دويدم تا سرانجام...


پيدا شدي ، در ناامیدی!


پيدا شدي ، اما صد افسوس!!


زیرا مرا هرگز ندیدی!!...


...