حالا ببین چاپ
کتابها - دریچه


اي حرارت بخش اين قلب تهي

سردي جان مرا نظاره كن

نامه هاي خسته ام را پس بده

يا كه بنشين و به خلوت پاره كن

...

آسمان بخت من  بی اختر است

اختران چشم خود را باز کن

تو براي لحظه ي سخت وداع

گریه هایت را کنون آغاز کن

...

مي روم پاييز را باور كنم

دور از چشم حسودان زمين

يار با دستان رنگين غروب

چشم بر هم مي نهم ، حالا ببين !

...

در ميان شعر هايم مي روم

رو به پاياني كه آغاز من است

بچه هايم نيستند دور و برم

مرگ شيرين تر ز آواز من است

...

مي دهم انديشه هايم را به خاك

خاك مي داند كه خاكي بوده ام

غربت و تنهايي و عشق تو بود

ورنه من كِي از تو شاكي بوده ام !؟

...

خاك باور مي كند قلب مرا

خانه پر مي گردد از غوغاي مرگ

آه ! اي دستان پاييز و غروب

من كنون آماده ام تا پاي مرگ

...