آخر چاپ
کتابها - دریچه


پيش چشمم روزها شب مي شود

قصه ي اين عاشقي بي انتهاست

شاهراه زندگي پر پيچ و خم

كوچه ي آخر...نمي دانم كجاست !

*

من دلم خوش مي شود با ياد تو

تا تماشاي خدا پر مي كشم

تا خيالت مي شود مهمان من

باده ي وصل تو را سر مي كشم

*

اين همه دوري به من تب مي دهد

من كه دنيا آمدم در يك بهار

مي نويسم روي سيب سرخ خود

بيقرارم ، بيقرارم ، بيقرار...

*

دست تو در حسرت دستان من

دست من همبازي اين واژه هاست

راز تو ديگر نمي گنجد به دل

آسمان در انتظار وصل ماست

*

پس پرستو مي شوم آخر شبي

در بهار سبز بي پايان تو

مي نشينم در كنار پنجره

يك شبي ، آهسته بر ايوان تو

*

موسم پاييزي چشمان من

در حياط خانه ام گم مي شود

هر ورق از اين كتاب شعر من

راهي دستان مردم مي شود

...