دلتنگی چاپ
کتابها - دریچه


آن روز ، در آن گوشه متروك

آن پنجره ، با پرده تورش

خورشيد قوي بود و نمي خواست

آن پرده شود حائل نورش

...

من محو نگاه تو و خورشيد

گل بود و هوا بود و تب عشق

دستان من و تو گره مي خورد

بر گردن هم با طلب عشق

...

زيبايي و دلدادگي و شورو شرر بود

پروانه و پرواز و نسيم و حركت بود

اي كاش خدا قهر نمي كرد ز من و تو

وان لحظه رويايي ما پر بركت بود

...

آزرده شبي آمد و هنگام جدايي

رفتي تو از آن روز نديدم گل رويت

عكسي كه نهادي تو به دستان من آنروز

امروز نوشتم بخدا برسر كويت

...

امروزكه من خيره به عكست...

پروانه صفت رفته ام از هوش

ديگر نرسد لحظه ديدار

با بوسه لب ،گرمي آغوش

...