دلخوشی چاپ
کتابها - من و شمع


بیخودی دلخوشم نکن ای مهر پاییز

به دیداری که هرگز نیست در راه

نیاید آن زمان که دیدگانم

بیفتد روی چشمانش به ناگاه

*

صدای انتظاری نیست در من

نه پیغامی که آید سوی من باز

برو ای مهر پاییزی بی رحم

دلم را خوش به این سودا نکن باز

*

ندیدم من پرستویی که پر زد

ندیدم در غروبی بیکرانه

که سرخی هوا رنگ دلم بود

ندیدم هیچ از رویش نشانه

*

مرا دلخوش به امیدش نباید

که من با زیچه دست امیدم

تمام دلخوشی هایم دروغ است

گلی از باغ دیدارش نچیدم

....