کابوس چاپ
کتابها - من و شمع


من از پشت بام هاي حسود

پريدم به پايين ترين پرتگاه

من از ظلمت اين همه راه سخت

رسيدم سرانجام به يک شاهراه

*

چه ديوار ها کاگلي ،خشت ها، خانه ها

جسد ها که ديدم همه سوخته

چه نفرت برانگيز بود چهره ها

چه چشمان و لبها همه دوخته

*

صدا ،گر صدا بود مرا گفت نام

يکي کودکي بود روي درخت

که مي رفت تا حس آبي عشق

يکي کوفت سر را به ديوار سخت

*

به پاها همه آبله بودو تف

به دستان همه زخم بود و دروغ

چه تشبيه بايد بگويم که ماه

نيامد به جز خسته و بي فروغ

*

سراسر تنم رفت تا حس درد

کسي دور ديوار من خط کشيد

رسيدم به حجم هزار آينه

ولي هيچ کس قلب من را نديد

*

دو دستم برون آمد از سنگ قبر

همان لحظه که سخت باران گرفت

چه غمگين شبي بود و آخر گذشت

چه کابوس تلخي که پايان گرفت