شعر خاکستری چاپ
کتابها - من و شمع


اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی صدای سرفه همسایه می رسید

وقتی که جای دست تو بر صورتم نشست

وقتی صدای گریه من تا خدا رسید

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی که باران بر لباس شسته می بارید

وقتی به دست روزهای آخر پاییز

خورشید مرده بر تنم تابید

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی برادر داد می زد ، داد

وقتی معلم درس می پرسید

با چوب می زد بر سر فریاد

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی کلاغی رفت تا بن بست

وقتی جوان هرزه ای بی جا

دل را به چشمان کسی می بست

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی که عابر می گذشت از شب

وقتی که از دیدار تو من سیر می گشتم

می مرد قلب کوچکم در تب

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی که شعر سبز من خشکید

خاکستری شد آسمان عشق

نیلوفر تنهایی ام پیچید

...