نشانی چاپ
کتابها - من و شمع


دوستاني كه مرا مي نگرند

چشم هايي كه به من خيره شدند

سايه هايي كه مرا مي شنوند

اشك هايي كه مرا مي فهمند

شعر هايي كه مرا مي دانند

...

تا مرا مي خوانند

...

من چراغي خاموش

مي گذارم بر دوش

مي رسم از راهي

ساكت و سرد و خموش

...

باز من سرشار  از فكري عجيب

باز من لبريز  از حسي غريب

پاي مي كوبد دلم در شهر تو

بي قرار و پر هياهو ، بي شكيب

...

باز هر دو ديده ام غمگين توست

كوچه هاي شهر من رنگين توست

سايه هاي تار و ديوار دلم

يادگاري هاي آهنگين توست

....

باز من گم مي شوم در ياد تو

باز قلبم مي زند فرياد تو

مي روم تا عاقبت پيدا كنم

يك نشان از وادي آباد تو

....