من و شمع چاپ
کتابها - من و شمع


يك شب كنار شمعي

تا صبحدم نشستم

او گريه كرد و مي سوخت

من هم ز غم شكستم

*

در آن شب سيه رو

يادم به چشمت افتاد

وان مستي نگاهم

بر چشم سبزت  افتاد

*

آهسته اشكي آمد

پايين ز ديدگانم

گويي به شعله آمد

شمع درون جانم

*

آن قطره اشكم آخر

بر روي شمع لغزيد

خاموش گشت و آنگه

دودي به ناز رقصيد

*

از طرح دود آن شمع

در آن سياهي تار

شعري نوشته مي شد

آهسته روي ديوار

*

دل مي تپد به سينه

با ياد روي دلدار

هر جا كه هستي يارم

باشد ، خدانگهدار

...