دوراهی چاپ


مي دانم که

همه ي حر فهايم تکراريست

مثل کوبيدن بر دري بسته

بي اميد باز شدن

*

اما چه کنم؟

دوباره رنگ نگاهم پريده است

دو باره صدايم نفس نفس مي زند

*

کسي از کوچه دلم نمي گذرد

کسي جوانيم را با خود مي برد

چيزي در قلبم فرو مي ريزد

چيزي در من تمام مي شود

مثل کودکي هايم که مرده اند

*

و من دوباره

تنها مسافر اين جاده بي عبور خواهم شد

بي حضور خورشيد

بي نور ماه

و در تمام راه

باد در گوشم

آواز خواهد خواند

و من با خود

گل هاي يادگاري

خواهم برد

و آرزو مي کنم

که رد پايم

به اين زودي پاک نشود

*

و سر انجام

خواهم رسيد

به آن دو راهي هميشگي

زندگي کردن

يا زندگي را تحمل کردن؟؟؟

....