تنهاترین چاپ


دلم گرفت از اين همه سکوت

چرا؟ مرا نمي خواني

دلم گرفت از اين همه تنهايي

چرا؟ نمي آيي

*

تا من دوباره معناي عشق را بفهمم

وسعت عميق جاذبه را

...

چرا گريه نکنم؟

وقتي که جمعه به غروب مي رسد

*

چه هفته هايي که بي تو رفتند

و چه هفته هايي که بي تو مي ايند

اينجا شمعي رو به خاموشيست

و اين خانه پر است از آه

آه!!

که انتظار هم به ستوه آمده

*

از کدام کوچه خواهي آمد؟

کدام روز؟

*

دلم گرفت از اين همه ديوار

که مرا از تو دور مي کند

دلم گرفت از اين همه کوچه

که بن بست است

*

بگذار

سر راهت

تنها ترين منتظر باشم

تا تو هم تنها ترين

خاطره سبز من باشي

...