بیا چاپ


چشم هايم بي هيچ بهانه مي خواهند ببارند

درغروبي غم انگيز

که سياهي

تمام وجودم را به بند کشيده است

کجايي؟

*

بيا بيا

راه را کوتاه کن

از کوچه ها بگذر

و به ديوارها اعتنايي نکن

درها را

پنجره ها را

باز کن

پرده ها را کنار بزن

و شتابان

خودت را به من برسان

و بي هيچ کلامي

از من

هر چه که مي خواهي بخواه

تا که من جان نثار تو کنم